نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که میزد زخم مرهم می فروخت
زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم میفروخت
زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
مرگ را هم چون شراب ناب کم کم می فروخت
در تمام سال های رفته بر ما روزگار
مهربانی میخرید از ما و ماتم می فروخت
من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گل فروش ای کاش با آنها من را هم می فروخت.
+ نوشته شده در شنبه دوم دی ۱۳۹۱ ساعت 23:2 توسط s.71
|