دستانم خالی و.............

خداوندا دستانم خالی و غرق در آرزوهاست

یا با قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان

یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن

خدایا تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم

تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم

تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم بازگشتم

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی........؟؟؟

درد و دلم با خدا

ديشب هنگامي که دلم بسيار شکسته بود از نامردي هاي اين مردم آدم نما

 سرم را گذاشتم روي پاهاي خداي مهربانم و آهسته گريستم

 دستش را لاي موهايم کردو بهم گفت دخترکم از چه ناراحتي بگو

 بگو ميخواهم مرحم دردت باشم بگو مي خواهم سنگ صبورت باشم

 دستانش را بوسيدم و گفتم خداي من قلبم را شکستند روحم را آزار دادند

 و بي شرمانه به من ظلم کردند .

 او خم شد و پيشانيم را بوسيد و گفت عزيزم ناراحت نباش آنها قلب من را هم شکستند

 مني که خداي آنهايم مني که بهترين ها را بهشان دادم مشکلي نيست

 مانند من صبور باش ببين و ساکت باش بسپارشان به زمان

 که اين نيز ميگذرد .

 نميدانستم چه بگويم بلند شدم و محکم بغلش کردم و گفتم

 خدايا اگر تو را نداشتم چه ميکردم در اين دنياي نامردي ها

 اگر تو کنارم نبودي چگونه مي توانستم اين همه خيانت را تحمل کنم

 خداي مهربانم دوستت دارم .

 او نيز درحالي که من را محکم در سينه خود ميفشرد گفت

 عزيز دلم من هم تو را دوست دارم حال در آغوش من بخواب تا تمام

 غمهايت را فراموش کني .

 و من در آغوش گرم و مهربان او بخواب رفتم و ديدم واقعا وقتي او هست

 دل به ديگري بستن براي چه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بازی خدا

زیر گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود

روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژهای نبود و هیچکس
شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد

سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

جای پا

جای پا:

خواب دیده بود ، در ساحل دریا و در حال قدم زدن با خدا.

روبه رو در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در می آمد. متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرورفته است . یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا

.
وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد، متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود.

 همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین وناراحت کننده ترین لحظات زندگی اوبوده است.


این واقعاً او را رنجاند و از خدا درباره آن سوال کرد : خدایا تو گفته بودی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم ، همیشه همراه من خواهی بود .

 ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگیم فقط یک جای پاست ، نمی فهمم چرا در موقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشته ام مرا تنها گذاشته ای ؟!!!


خدا پاسخ داد :فرزند عزیز و گرانقدر من ، تو رادوست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم .

 زمانهایی که تودر آزمایش و رنج بودی ، وقتی تو فقط یک جای پا می بینی ، من تو را به دوش گرفته بودم.

سلام یه نماجات قشنگ براتون گذاشتم.

چه سخت گذشت تا بفهمم بودنم را و چه ساده می گذرد رفتنم اما در این بودن و رفتن به من یاد دادی

عاشق باشم چه زود گذشت آن زمان که مرا درس عشق دادی و محبت را ضمیمه ی وجودم کردی و در

پیوست نهادم حک نمودی دوست بدار و عاشق بمان.

ادامه نوشته

ماجرای قهر گنجشک با خدا

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.

ادامه نوشته

سلام دوستان خوبم امروز براتون یه مناجات گذاشتم خدا کنه خوشتون بیاد.

گاه آن قدر دلشکسته ام که نمی توانی باور کنی آن قدر اشک آلودم که شرم دارم نگاهت کنم.

ادامه نوشته

سلام این مناجات رو دوست دارم امیدوارم شمام دوست داشته باشید.

خدای مهربان من

چه بی حساب می دهی

چه با حساب شکر می گویم

چه بی حساب صدا می زنی

چه با حساب جواب می دهم

چه بی حساب لبخند می زنی

و چه با حساب نگاهت می کنم

شرمندتم خیلی زیاد.

 

سلام یه شعر از دکتر شریعتی براتون گذاشتم امیدوارم دوست داشته باشید

پریشانم

چه خواهی تو از جانم

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا اگر روزی زعرش خود به زیر ایی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب اهسته و خسته تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه بازآیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا

اگر در روز گرماخیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

اگر روزی بشرگردی زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از این خلقت از این بودن از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.