سلام یه نماجات قشنگ براتون گذاشتم.
چه سخت گذشت تا بفهمم بودنم را و چه ساده می گذرد رفتنم اما در این بودن و رفتن به من یاد دادی
عاشق باشم چه زود گذشت آن زمان که مرا درس عشق دادی و محبت را ضمیمه ی وجودم کردی و در
پیوست نهادم حک نمودی دوست بدار و عاشق بمان.
آری تو در وجودم دوست داشتن را به ودیعه نهادی
چگونه ستایش کنم تو را که ناتوان تر از آنم که برای تو بنویسم
و چه زود گذشت بودنم و چه زود میرود رفتنم
می دانم می روم و می دانم که باید بروم
اما به کدامین منزل بیاسایم؟
بسیار دوستت دارم
من عاشقتم مهربان
آخر تو به من آموختی عشق را اگر من اکنونم به عشق آمیخته است
چون تو مرا کشاندی پس چرا احساس می کنم دیگر دوستم نداری نمی دامن شاید اشتباه می کنم
چون تا زمانی که من در ملک تو هستم امیدوارم
راستی اگر مرا از ملکت راندی به کدامین ملجا پناه برم؟
اما هر جا بروم ملک توست این شادیم را افزون می کند که هر جا بروم از آن توست
پس هنوزم دوستم داری.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 22:45 توسط s.71
|