گاه آن قدر دلشکسته ام که نمی توانی باور کنی آن قدر اشک آلودم که شرم دارم نگاهت کنم.

آن قدر دستهایم سست و سرد است که گمابخشی به آن لطفت را میطلبدوبس.

وآن قدر میگویم تا نگاهم کنی

آن قدر می گویم(مهربانم)وآن قدر می گویم عشقم را تا بدانی و آن قدر از درون شکسته ام که جز تو مرا ترمیمی نیست.

آری دلشکسته ام اشک آلودم سردم ولی اگر بخواهی آرامشم می دهی آرامم می کنی و از تلاطم لحظه های بی کسی نجاتم می دهی.

محبوبم!

چه بگویم ماتم و درد را و چگونه لب بگشایم از فراق و دوریت چگونه تورا فریاد کنم

ولی نه     تو را نه فریاد است که فریادم بی ادبیست.

اگر به فریاد نشسته ام تنها٬ آه دلبسته ام٬ رنج دوری می خوانم و غم دل شکستگی.

ولی آخر مگر می شود چون تویی داشت و غمگین بود؟!

گاه آن قدر دلتنگت میشوم که دنیایت با همه ی زیباییش مرا تنگ می آیدو آن قدر گریزان می شوم که تنها ملجاء و پناهم تو می شوی و گاه آن قدر ناامیدم که تمام امیدم تو می شوی

پس همیشه گریزانم کن تا بیابمت.

اکنون نیز دل شکسته ام٬دل شکسته ی دل شکسته

دل شکسته ام ولی کسی مرا به امید می خواند٬فراق سخت است ولی فراق تو مرا شیرین می آید

مهربانم!

اکنون امید به لطفی بسته ام که ذستهایم گرم می شود٬قلبم آرام می گیرد و تو را به احساس می نشینم.

آری٬اینجایی و آن قدر به من نزدیکی که باورم نمی شود ولی

ولی

ولی هنوز دل شکسته ام که چرا آن نیستم که تو می خواهی.